🗞(به مناسبت رو نمایی از ماهواره دوستی)

hqdefault
✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍
پس از سال ها زحمت و انتظار
شنیدم که ایران با اقتدار
فرستاده یک ماهواره هوا
که می چرخد اکنون درون مدار
ز گردون گذشت و به «کیهان» رسید
ولیکن بدون شریعتمدار

محمدرضاعالی پیام_هالو

🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🔗 https://telegram.me/mrhalloo

✅ @mrhalloo

📝 محمد رضا عالی پیام در زندان فیلمش در تلویزیون‌

photo_2016-02-05_10-00-22

فیلم سینمایی «توهم»
شنبه 17 بهمن 94 ساعت 22 شبکه ifilm

بازیگران : جلیل فرجاد ، محمدرضا عالی پیام ، ملیحه نظری ، علی جاویدان ، رضا بنفشه خواه ، محسن صادقی

کارگردان : سعید حاجی میری 1364

خلاصه داستان: دو تن از اعضای «سازمان مجاهدین» در یک خانه تیمی پناه گرفته اند….

🔗 https://telegram.me/mrhalloo

✅ @mrhalloo

✍نامه هالو به سید حسن خمینی از زندان رجایی شهر

pic

آسدحسن سلام
خوبی داداش؟ خیلی وقت بود دلم می خاست چارتا کلوم حرف حساب باهات بزنم، ولی فرصت دست نمی داد. فک کنم حالا وقتشه.

آسدحسن
شنیدم رد صلاحیت شدی یا به قولی صلاحیتت احراز نشده (چه فرقی می کنه؟ چه دو لنگه بار ی خروار چه یه خروار دو لنگه بار) اصن ناراحت نشی آ. تعجب نکن. این چیزا معمولیه. وقتی صلاحیت رییس مجمع تشخیص مصلحت برای مقام ریاست جمهوری احراز نمیشه، تو دیگه جای خود داری. نوه امامی؟ باش. قرار نیست زیر آبی بری. داداش مملکت «قانون!!» داره.

شنیدم اعتراض کردی. آخه قربون اون قد رعنات برم، به چی اعتراض کردی؟ داداش اون موقع که باید اعتراض می کردی نکردی. سال 88 یادته؟ صدات در نیومد. نه واسه این وریا نه واسه اون وریا. من نمی گم باید به کیا اعتراض می کردی، ولی سید جون بالاخره دعوا شده و ی طرف داره زور می گه. ولی حضورت حس نشد. نه شال سبز جدت و بستی نه تو راهپیمایی نه دی دیدنت. نمی دونم فتنه گر بودی؟ بی بصیرت بودی؟ هر چی بود چراغ خاموش رد شدی رفتی و ی بوق هم نزدی. به نظر من اون وقت موقع ش بود اعتراض کنی که نکردی.

آقا سید
وقتی آقای احمدی نژاد تو صحن پدربزرگوارت نذاشت سخنرانی کنی باید اعتراض می کردی که نکردی. وقتی تو حسینیه جماران ریختن و مراسم عزاداریت و بهم ریختن باید اعتراض می کردی که نکردی.حالا به چی داری اعتراض می کنی؟
آسد حسن
یادت میاد مجلس ششمی ها اولش با چه هارت و پورتی اومدن که قانون مطبوعات و درست کنن و بهشون گفتن: ساکت، حرف نباشه. اونا هم: ساکت، حرف نبود. ولی وقتی آخر دوره صلاحیتشون رد شد، اعتراض کردن. تو هم شدی مث اونا؟ آخه حالا وقت اعتراضه؟
سیدجون
قربون جدت برم. اصن همون بهتر که رد صلاحیت شدی( یا اون یکی، عدم احراز) تو نمی دونی چه شانسی آوردی. میگی چرا؟ حالا میگم:
اگه قبول میشدی از دو حالت خارج نبود. یا رای می آوردی یا نمی آوردی. اگه می آوردی که چی؟ مثلن اون تو می خاستی چیکار کنی که بقیه نمی کنن؟ چی رو میخاستی عوض کنی؟ اون تو چه اتفاقی میفته که اگر تو باشی نمی افته؟ یا چه اتفاقی نمیفته که اگه تو باشی می افته؟ خیلی اگر پررویی می کردی بهت می گفتن: ساکت، حرف نباشه.
اگر هم رای نمی آوردی که می دونی چه آبروریزی ای می شد؟ پس از من قبول کن که شانس آوردی رد صلاحیت شدی. حالا معروف میشی، معروف که بودی، معروف تر می شی. قول می دم چن سال دیگه ی اتوبان هم به نامت می کنن (یادگار امام 2) .
حسن جون
به قول ظریفی: «حسن» ها تو تاریخ این مملکت همیشه سرنوشت ساز بودن. از حسن صباح و حسنک وزیر و شیخ حسن جوری بگیر و بیا تا الان کسی مثـ شیخ حسن نصراله .اصن چرا همین حسن کلیددار خودمونو نمی گی؟ می بینی چه جوری داره با کلیدش تند و تند قفل ها رو وا می کنه؟ حالا من حسن کچل و نمی گم که تو ادبیات فولکلور ما واسه خودش برو بیایی داره. پس بیا و بالاغیرتن تو هم یک حسنی باش که اسمت تو تاریخ بمونه. نوه امام نباش، سید حسن خمینی باش. انتخابات منتخابات رو هم بذار کنار. اصن در شان تو نیست که کل کل کنی.گفتن نه، بگو چشم. دفعه دیگه هم خواستی اعتراض کنی، با چاکرت ی مشورت کن تا بگم چجوری و چه وقت و به چی باید اعتراض کنی. بالاخره هر چی باشه تو این کارا دو تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم.

فدات شم-هالو
🔗 https://telegram.me/mrhalloo

✅ @mrhalloo

✅ چین و ماچین

 

یکى از دوستان گیر داده بود به این بازارى که پره از جنس چینى و مى گفت:
– از رطب و یابس همه چى شده چینى و تولید کننده هاى داخلى یکى بعد از دیگرى دارن ورشکست مى شن و هیچ کى هم به هیچ کى نیست.
گفتم: پسر خوب، ارتباط عمیق ما با چین حکمت داره و تو ازش بى خبرى. این که ما از میون این همه کشور جرجیس رو براى برادرى و رفاقت انتخاب کردیم هزار و یک دلیل توش خوابیده.
گفت: مى شه یکى شو بفرمایین؟
گفتم: صد تا شو مى گم. این قضیه، هم ریشه ى دینى داره هم ملى. دینیش این که پیغمبر فرمودن: اطلب العلم ولو بالصین. یعنی: علم را بیاموزید اگرچه در چین باشد. نفرمودند ولو بالایتالیا، ولو بالهلند، ولو بالفرانسه. بلکه فرمودند چین. خب حتمن یک حکمتى داشته که ما ازش بى خبریم.
دوم این که چین، هم تو ادبیات ما ریشه ى عمیق داره هم زبان ما. مثلن شما ببینین حافظ چى مى گه؟ مى گه:
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
حافظى که تو تموم عمرش پا شو از شیراز بیرون نذاشته دلش در حسرت چین کبابه. لابد مى گید این چین، چین زلف یاره! من مى گم خیر. چون تو مصرع بعدی مى گه:
زین سفر دراز خود عزم وطن نمى کند
خب موى یار مگه چقد مى تونه دراز باشه؟ فوقش دو متر. بیشتره؟ این راه چینه که این قدر دوره و حافظ رو ناامید کرده.
اصولن ارتباط دیپلماتیک ما با چینى ها به قرن ها پیش بر مى گرده. ملاحظه بفرمایید فردوسى شاهد مطلب:
به دل پر ز کین و به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زى شاه چین
و همیشه مراقب بودند چینى ها از ما آزرده نشن. شاهد خاقانى:
همه ترکان چین بادند هندوش
مباد از چینیان چینى بر ابروش
شاهد داریم که قضیه واردات ما از چین تازگى نداره.
مرا شاه ایران فرستد به هند
به چین آیم از بهر چینى پرند (فردوسى)
یعنی سفارشات خرید از جاهاى دیگه رو هم از چین مى کردن. از مهمترین اقلام این واردات اول از همه باید از ظروف چینى نام ببرم که از کفر ابلیس مشهور تر است. دوم فرش چینى.
یافت از فرش چینى آسایش (نظامى)
کلاه چینى:
که رومى کمر شاه چینى کلاه
نشست از بر گاه روزى پگاه (نظامی)
ادوات جنگى و نظامى که خودش یه جور وابستگى نظامى بوده:
همان خود و شمشیر و بر گستوان
سپرهاى چینى و تیر و کمان (فردوسى)
بخوام یک به یک شاهد مثال بیارم مثنوى هفتاد من کاغذ مى شه. از آبگینه چینى و دیباى چینى و ابریشم چینى و عطر چینى که همون مشک ختن باشه بگیر تا باروت و ادویه و ….
تازه یه چیزاى دیگه هم اون موقع ها مى آوردیم که الان نمى شه آورد. مثلن لعبت چینى:
وقت آن آمد که خرگه با گل سورى زنى
لعبت چینى گزینى جام فغفورى زنى (نظیرى سمرقندى)
جام فغفورى رو که دارى؟ معلومه لعبت چینى با شراب چینى مى چسبه.
تازه خبر ندارى که غذا ها هم از چین میومده مثه: ته چین یا انواع خورشت هاى چینى:
گذشت از خورش هاى چینى سرشت
که رضوان ندید آن چنان در بهشت (نظامى)
حضور هزاران هنرمند و صنعتگر چین مثل نقاشاى چینى، مجسمه سازا، آهنگرا و غیره و غیره باعث به وجود اومدن مشاغل زیادى تو ایران شد که به نوعى چینى زدگى محسوب مى شد. مثلن: چینى بند زنى، حروفچینى، بادمجان دور قاب چینى، دیوار چینى و …..
خیلى ها معتقدن کارهایى مثل: مقدمه چینى، خوشه چینى، دانه چینى، خبر چینى هم ریشه تو همین مراودات داره. خیلى از لباس هاى ما متاثر از چین بوده و هست مثه: عرق چین، پاچین، کمرچین و …..
شما یک سیرى تو واژه هاى فارسى بکنین ببینین چه خبره:
پرچین، چینه دان مرغ، چین دامن، سیم چین، چین و چروک، پاورچین پاورچین، دارچین، دست چین، سنگ چین، گلچین، چینه ى دیوار …
واى خسته شدم. تازه من به تاثیرى که چینى ها تو قیافه ما داشته ان اشاره نکردم. تاثیرایى مثه: چین پیشانى، چین ابرو، چین چهره، چین زلف، …. تازه دهخدا چین سرین هم گفته که من نمى گم.
البته فکر نکنین چین فقط ادبیات کلاسیک ما رو قرق کرده، بلکه تو اشعار فورکلور و کوچه بازارى ما هم پره. مثلن:
من زن قصاب نمى شم
چرا نمى شى؟
کارى که قصاب مى کنه
هم چین و همچون می کنه
هی به دلم خون مى کنه
یا:
من چرا هم چینى مى شم؟ بگى منو
از همه مهم تر ادبیات داستانى کودکان ماست. مثلن:
حسنى کجاس؟ تو باغچه
چى چى مى چینه؟ آلوچه
یا مثلن:
اگر گربه رو ببینم، سر دمبشو می چینم
آخر همه شون هم که:
آچین و واچین یه پاتو ور چین

📌متهم

12494663_808426392620230_3351589579599654424_n

✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍

در چنین شهر گل و بلبل، حقیقت متهم
مردی و مردانگی مُرد و رفاقت متهم
یک زمان تار سبیل مرد بود و قول او
ریش حاکم شد پسر، تار سبیل ت متهم
باغ تا در قبضه ی خار و خس و هرزه علف
سرو آزادی که می افراشت قامت متهم
شام تاریک و شب هول و سیاهی برقرار
آفتاب دشمن دیرین ظلمت متهم
ماده ی «اصل برائت» را خدا رحمت کند
طبق حکم «علم قاضی» کل ملت متهم
متهم در دادگاه عدل ما شاکی شده
شاکی بدبخت، بی جرم و جنایت متهم
پشت پرده اصل کاری خورده است و برده است
آفتابه دزد را آورده : اینت متهم
مثل آن خانم که شب برخواست پاورچین، یواش
جیب آقا را تکانده، صبح کلفت متهم
آنکه می پاشد اسید، آزاد می چرخد، ولی
دختر لب غنچه ی ابرو دو تا خط متهم
یا که جریان خمینی شهر، یادت هست؟ نه!!
اصل کاری رفت و یک بدبخت پاپت متهم
اولی بر گرده مردم سوار است و رها
دومی که زیر او آورده طاقت متهم
هشت سال آزگار آقای …. والا چی بگم؟
مملکت را ریخته در هم، پت و مت متهم
شیخ دیشب شیشه «می» توی پاکت کرد و برد
خورد «می» را، شیشه را بشکست و پاکت متهم
از زمانی که پلیس سایبری تاسیس شد
هر که ایمیلی زده یا بوده در چت متهم
دور دنیا کرده حاجی حال و هول و عیش و کیف
ما و یک دیش و ال ان بی و عربست متهم
زاهد و زن های شوهردار و عمری ارتباط
دختر همسایه با من … نیم ساعت، متهم
او نمازش بی وضو و غسل بود و شد امام
من که شعرم با وضو بود و طهارت، متهم
شعرهای دیگر هالو بگو اصلن به هیچ
با همین شعری که سر تا پا جسارت متهم

محمدرضاعالی پیام – هالو
زندان رجایی شهر

🔗 https://telegram.me/mrhalloo

✅ @mrhalloo

✍✍✍✍✍✍✍✍✍نامه هالو به پسرش از زندان

12376187_801469289982607_4020024743426459578_n

پسرم مرد باش گریه نکن
بغض خود را بگیر در مشتت
کوله بار امانت پدری
چون دماوند مانده بر پشتت

پسرم، مرد باش، گریه نکن
دشمنت شاد می شود، فرزند
خشمگین اش کن و بپیچانش
با صبوری، غرور، با لبخند

خوب می دانم ای عزیز پدر
گریه ات از غبار دلتنگی است
لیک هم پای من بخند و بدان
رمز پیروزی ات هماهنگی است

ستم بند، قامتم نشکست
این قفس شیر می کند پدرت
خیز و هم پای من بیا بابا
گریه ات پیر می کند پدرت

پسرم مرد باش، گریه بس است
اشک ها را ذخیره باید کرد
تا شود سیل خانه برانداز
تا کند غرقه تیره ی نامرد

می توان برج داشت، ویلا داشت
می شود سانتافه سوار شوی
نوک برج ایفل خوری قهوه
یا کنی زیر آن پیاده روی

لیک این انتخاب از خود ماست
دردها را چشیدن و دیدن
در وطن بین مردمان بودن
سر خود را به طاق کوبیدن

جای باده، شرنگ در ساغر
جای می، شوکران درون خم است
مانده خورشید پشت ابر سیاه
یا که در پشت کوه قاف گم است

پی خورشید باش، فرزندم
زانوی غم بغل نکن، برخیز
چون پدر با زمانه شو درگیر
با خرافات و کجروی بستیز

پسرم، شب دراز و طولانی است
گام ها محکم و قوی باید
تا برانیم ابرهای سیاه …
دل طوفانی ات به کار آید

پدر تو صدای مردم ماست
بغض فریاد کن، قلم بردار
جای پای پدر ببین و برو
جای پای پدر قدم بردار

پدرت پشت میله خوشحال است
پدرت پشت میله می خندد
تیغ شمشیر، آب داده به طنز
راه را بر حریف می بندد

باد می کارد آن که با ما نیست
شاد هم چون پدر بزن بر خال
پسرم نوبهار در راه است
رو سیاهی برای هر چه ذغال

محمد رضا عالی پیام – هالو
زندان رجایی شهر
زمستان 1394

https://telegram.me/mrhalloo

عکس ‏محمد رضا عالی پیام - هالو‏

✍ یک حساب دو دو تا چهار تا

12509361_799955770133959_2960319874237894528_n

 

برای دوستانی که تعجب کردند چرا عالی پیام 26 دوازده 94 آزاد می شود، چون یک سال و سه ماه و یک روز حبس نباید آزادی اش در این روز باشد.
من 2 /2/ 94 خود را معرفی کردم با احتساب یک ماه زندان ایام بازداشت در اوین و هفت روز برای اضافه یک روز شش ماهه اول سال (که 31 روز است) در پرینت اولیه آزادی من 26 خرداد 95 اعلام شده بود.
بااستفاده از ماده قانونی 134 که جدیدن مصوب شده است پس از سه ماه مکاتبه و دوندگی و تهدید به اعتصاب غذا و تهدید به مصاحبه با شبکه های خارجی و … در خواست قانونی من را اعمال کردند و 91 روز در دل یک سال قرار گرفت.
طبق ماده 134 اگر محکومی در یک پرونده دو محکومیت به زندان داشته باشد آن که بیشتر است محاسبه می شود. این قانون «اشد» نام دارد.
شنیدم بعضی دوستان گفته اند عالی پیام از عفو استفاده کرده است. جهت این دوستان باید بگویم دریغ از یک روز مرخصی. چند ماه پیش مادرزنم فوت کرد درخواست ده روز مرخصی برای شرکت در مراسم کردم. نماینده دادستان به پسرم گفته بود برای پدر تو نه «مرخصی» نه «عفو» نه «آزادی مشروط » تا روز آخر باید بکشد. حضرت محمد ابوسفیان را بخشید ولی ما پدر تو را نمی بخشیم.
به پسرم گفتم برو به او بگو پدرم گفت باشد قبول اصلن من ابوسفیان اتفاقن قیافه ام هم خیلی به او شبیه است اما تو چه چیزت به پیغمبر می ماند که خود را با او مقایسه می کنی؟

خیر دوستان من از هیچ عفوی استفاده نکردم و در پایان قانونی حبس خودم باید آزاد بشوم، اگر بشوم …

https://telegram.me/mrhalloo

✅ @mrhalloo

سپاس از وزیر بهداشت …

12038535_755938597869010_1928701762694704842_n

وزیر محترم بهداشت و درمان
جناب آقای دکتر هاشمی
شنیدم که نامه مرا شخصن خواندید و به معاون خود دستور رسیدگی دادید. هر چند اگر معاون مربوطه در اجرای پی نوشت شما کوتاهی کند، همین که شما علی رغم بسیاری از مسئولان کشوری یک زندانی سیاسی را به عنوان شهروند به حساب آوردید سپاسگزارم. من معتقدم همانطور که مشکلات و کاستی ها باید نقد شود اقدامات مثبت مسئولین نیز جای سپاس دارد.

این سپاسگزاری از شما به منزله بستن پرونده تخلف اورژانس بیمارستان امام خمینی نیست و کماکان منتظر نتیجه اقدامات معاون محترم شما هستم.

والسلام
بااحترام عالی پیام

🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀

🔗 https://telegram.me/mrhalloo

نامه محمدرضاعالی پیام از زندان به وزیر بهداشت

10391985_797762480353288_7319574245915812858_n

✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍

وزیر محترم بهداشت و درمان
جناب آقای دکتر هاشمی
من محمدرضاعالی پیام، فیلمساز ممنوع کار و شاعر طنز پرداز متخلص به هالو به عنوان زندانی سیاسی این نامه را از زندان رجایی شهر، بند دو، سالن شش، برای شما می نویسم.
هرچند قبلن نیز طی نامه هایی از شما دعوت کرده بودیم سری به این زندان بزنید و از نزدیک شاهد وضعیت بهداشتی و درمانی و تغذیه ای ما باشید که چه والذاریاتی است. نمی دانم وقت شما ایجاب نکرد، یا زندانیان جزء جمعیت کشور به حساب نمی آیند، یا سلامتی آنها مهم نیست، یا شما وزیر زندانی ها نیستید، یا شاید اصلن نامه های ما به دست شما نرسیده است.
اما این نامه را نه برای توصیف وضعیت بهداشتی زندان، که به عنوان شکایت از مسئولین و کارکنان بیمارستان امام خمینی می نویسم. هرچند امید رسیدگی نمی رود.
در تاریخ 6 دی ماه من با 58 سال سن که علاوه بر فشار خون و آرتروز، مبتلا به بیماری صرع می باشم، ساعت 9 صبح دچار حمله ی عصبی و تشنج شدم همبندان مرا به سرعت به درمانگاه زندان رساندند. درآنجا ضمن معاینه از من نوار قلب گرفتند و اعلام نارسایی کامل خون به قلب کردند که پس از وصل یک سرم با آمبولانس به بیمارستان امام خمینی اعزام گردیدم.
هنوز ساعت 12 ظهر نشده بود وارد بیمارستان شدم. روی یک برانکار چرخدار، دستبند به دست و پابند به پا در گوشه ی راهرویی قرارم دادند. جایی که تابلو (اورژانس شماره یک) را در رو به رو می دیدم. تا ساعت هفت و سی دقیقه بعدازظهر یعنی حدود هشت ساعت، نه تنها ویزیت نشدم، حتی یک نفر نیامد اسمم را بپرسد. بگوید زنده ای یا مرده ای. یک گوشی به قلبم بگذارد. فشارم را بگیرد. نبضم را بگیرد. فقط هر چند وقت یکبار یکی از کادر بیمارستان رد می شد و می گفت این را چرا اینجا گذاشتید، راه را بند آورده است. بعد من را از این طرف به آن طرف می بردند. حتی یکبار به قسمتی که پشت پرده ای قرار داشت بردند که خانومی وارد شد و فریاد زد: این را کی آورده اینجا؟ زود ببریدش بیرون.
جناب آقای دکتر هاشمی
در تمام مدت 8 ساعتی که در بیمارستان بودم از سرما به خود می لرزیدم و یک نفر پیدا نشد که یک پتو روی من بیندازد. این علاوه بر دو ساعتی بود که در آمبولانس لرزیدم. چون موقع حمله ی عصبی دوستان مرا با همان لباس داخل بند به بهداری بردند و لباس مناسب فضای بیرون به تن نداشتم.
لازم است بگویم آمبولانسی که مرا انتقال داد، فاقد هرگونه امکانات اولیه ی پزشکی، حتی اکسیژن بود و به جز مامورین بدرقه، هیچ کادر درمانی همراه ما نبود.
در بیمارستان هیچ کس نگفت تو معده هم داری؟ گرسنه ات نیست؟ از ساعت 9 صبح که مرا به بهداری بردند تا 10 و نیم شب که به زندان برگشتم، حتی کیک و آب میوه ای را هم که فرزندم خرید، اجازه ی خوردن ندادند. مامورین گفتند: ممنوع است. با احتساب شامی که شب قبل ساعت 6 بعدازظهر خورده بودم تا ده و نیم شب که بازگشتم، من 28 ساعت و نیم گرسنه بودم.
جناب آقای دکتر هاشمی
سرمی را که ساعت 10 صبح در بهداری زندان به دست من وصل کردند، ساعت 12 تمام شد و هیچ کس نبود که آن را از دستم جدا کند. از هر کسی که رد می شد می پرسیدم: آقا این سرم هشت ساعت است تمام شده.کی از دست من باز می کنه؟ یکی می گفت: پرستار و رد می شد. پرستار می گفت : دکتر باید دستور دهد و رد می شد.
وقتی پسرم در قسمت پذیرش در مقام اعتراض به خانم شیما حیدری گفت: چرا به پدرم رسیدگی نمی کنید؟ آن خانوم که فهمیده بود من سیاسی هستم، گفت: من اصلن نمی دانم سیاست چی هست.
جناب آقای دکتر هاشمی
طبیعی است که کادر بیمارستان امام خمینی ندانند سیاست چیست. اما آیا نمی دانند معنی بیمار اورژانسی چیست؟ نمی دانند نارسایی خون به قلب چیست؟ نمی دانند تشنج یک بیمار مبتلا به صرع چیست؟ اصلن می دانند بیمار چیست؟ قلب چیست؟ مغز چیست؟ فشار خون چیست؟ خون چیست؟

پس از هشت ساعت معطلی و توهین و تحقیر در گوشه ی راهرو، چون فشار دستبند و پابند و سرما و گرسنگی امانم را بریده بود، از مامورین خواستم مرا به زندان برگردانند تا لااقل داروهایم را بخورم. چون آنجا اگر از ناراحتی قلب و مغز نمی مردم، حتمن از سرما و گرسنگی تلف می شدم.

در نتیجه ساعت هفت و نیم بیمارستان را بدون هیچ گونه اقدامی از پرسنل و پزشکان ترک کردم.
جناب آقای دکتر هاشمی
اگر وضعیت اعزام یک بیمار اورژانسی و رسیدگی در بیمارستان های شما این است، بدین وسیله رسمن درخواست می کنم در صورت بروز هرگونه مشکلی برای من مرا به بیمارستان اعزام نکنند و مسئولیت مرگ من یا هر اتفاق ناگوار دیگری برگردن مسئولین پزشکی کشور و در راس همه خود شما خواهد بود.
این نامه را چون نمی دانستم به چه طریق باید به شما رساند، در صفحه ی فیس بوکم قرار دادم تا شاید یک آشنا آن را به شما برساند.
فایده ای هم دارد؟

والسلام
بااحترام، عالی پیام.

🔗 https://telegram.me/mrhalloo

📌محمدرضا عالی‌پیام، شاعر زندانی به دلیل عارضه قلبی از زندان رجایی شهر به بیمارستان منتقل شد

🗓شنبه 6 دی 94

🗞دیروز ششم دی ماه هزار و سیصد و نود و چهار، ساعت سه بعد از ظهر طی یک تماس تلفنی به خانواده ی آقای عالی پیام خبر داده شد که پدرشان، سید محمدرضا عالی پیام به دلیل نارسایی خون به قلب و تشنج مغزی از زندان رجایی شهر به اورژانس بیمارستان امام خمینی منتقل شده است. آنها سریعن خود را به بیمارستان رسانده اند، آقای عالی پیام را به بخش اورژانس برده بودند. هنگامی که خانواده ی ایشان به بیمارستان رسیدند آقای عالی پیام گفتند: «سه ساعت است که با این حال مریض و با دستبند و پابند در راهرو منتظرم و بعد از چند ساعت معطلی هنوز یک دکتر بالای سر من نیامده و حتا اجازه ی تماس با شما را به من نمی دادند و مخفیانه از یکی از همراهان مریضهای دیگر خواستم شما را خبر کند اما اینجا ظاهرن همه چیز مهم است جز وضعیت بیماران.» خانواده ی ایشان سریعن با دکتر بخش اورژانس وارد صحبت شده و خواستار رسیدگی به وضعیت ایشان شده اند و به پزشک بخش اورژانس خانم دکتر ش.حیدری گفته اند: «ایشان قبلن هم سابقه ی بستری به دلیل بیماری صرع و حملات قلبی و مغزی را داشته اند و حاضریم تمام هزینه های بیمارستان را متقبل شویم اما لطفن به وضعیت ایشان رسیدگی کنید. ایشان شاعر منتقد و طنز پرداز هستند و در آن زندان خراب شده هم که امکانات پزشکی نیست، لطفن تا صحت و سلامتی کامل را به دست نیاورند ترخیصشان نکنید». و دکتر بخش در جواب فرمودند:»من پزشکم و چیزی از سیاست حالیم نیست. دکتر که سیاسی نمی شود، اگر مادر من هم بگوید ایشان را بستری کن نمی کنم» و بعد در جواب خانواده ی ایشان که گفته اند: «اگر قضیه جدی نبود که ایشان را از کرج به تهران نمی آوردند. بعد از چهار ساعت که ایشان بر روی تخت در راهروهای سرد بیمارستان سرگردان است هنوز یک پزشک ایشان را ویزیت نکرده است چطور تشخیص به عدم احتیاج به بستری شدن می دهید؟ فقط چون زندانی است؟ لااقل یک ویزیت ساده هم نمی کنید؟» اما با بی توجهی پرسنل باز هم به حال ایشان رسیدگی نشده.
در هر حال ایشان را تا ساعت هفت و نیم بر روی تخت و با سرم در دست هایش که آن سرم را هم در بهداری زندان به ایشان زده بودند، در راهروی بیمارستان رها کرده اند در حالی که دو ساعت تمام منتظر پزشکی بوده اند که سرم تمام شده را از دستشان باز کند.
بعد از گذشت هفت ساعت انتظار بیهوده از ساعت دوازده ظهر تا هفت بعد از ظهر، در حالی که هیچگونه اقدامی توسط پزشکان و کادر بیمارستان جهت بهبود بخشی به ایشان صورت نگرفته است و فقط سرمای ناشی از هفت ساعت حضور در راهروی سرد بیمارستان نصیب ایشان شده، و تنها ارمغان بیمارستان یک دستشویی رفتن بوده است که آن هم با داد و دعوای خودشان بخاطر اینکه دستشان با دستبند به تخت بسته بود و کلید دستبند پیش پاسیار بود که معلوم نبوده کجاست تا دستبند و پابند را باز کنند که بتواند به دستشویی برود، پاسیار بعد از یک ساعت پیدایش شده و بعد از آن، آقای عالی پیام به درخواست خودش، تقاضای ترخیص کرده و گفت: «همان زندان شرف دارد به بیمارستانی که هفت ساعت تمام در راهروهایش بر روی تخت رها شده ام و جز بی اهمیتی پرسنل چیزی نصیبم نشده است»
و بعد ساعت هفت و نیم بعدازظهر با همان حال، مجددن از بیمارستان امام خمینی تهران به زندان رجایی شهر برگشتند

🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀

🔗 https://telegram.me/mrhalloo