اسب ها ایستاده جو میخورند

اسبیه

(چاپ شده در @ماهنامه طنز و کارتون خطخطی@ )

البته به خاطر حفظ مصلحت نظام خطخطی کمی تا قسمتی از متن ناچار به سانسور شده که متن کامل ایناهاش:

اسب ها ایستاده جو می خورند

نیم ساعتی می‌شد که فیلمبرداری تمام شده بود. مهتر، سپید یال را که خیس عرق بود به همراه شبدیز به سمت اصطبل می‌برد.
امروز روز پر کاری بود. هر پلان اقلن پانزده شانزده بار برداشت شده بود. البته فرقی نمی‌کرد تقصیر چه کسی بود. بازیگر درست سر جایش اسب را نگه نداشته بود یا صدابردار مشکل صدای اضافه داشت یا فیلمبردار از حرکت اسب‌ها عقب مانده بود. به هر جهت علت فیلمبرداری مجدد هرچه بود، این اسب‌ها بودند که باید یک بار دیگر مسیر را می‌دویدند. تازه همه چیز هم که درست سر جای خودش انجام می‌شد، کارگردان داد می‌زد:
ـ کات. عالی بود، عالی، یه بار دیگه می‌گیریم.
مهتر فاصله نیم ساعته بین لوکیشن تا اصطبل را آهسته قدم برمی‌داشت تا عرق اسب‌ها خشک شود. شبدیز قدری که نفس تازه کرد به سپید یال گفت:
ـ ولی خودمونیم، پسره بدبختو بدجوری زدیش زمینا!
ـ آخه خجالت نمی‌کشه. نمی‌گه اسب بدبخت ده دقیقه به تاخت دویده، خسته اس، تا برداشت بعدی باید یه خورده استراحت کنه، تا بازیگر می‌پره پایین، جفت می‌زنه رو اسب و د بدو.
ـ خب بابا مگه متوجه نبودی می‌خاس جلو دوس دخترش افه بیاد که تو هم ضد حال بهش زدی.
ـ عه! اون دختر دماغ سر بالائه دوست دخترشه؟ آبدارچی و این غلطا‍!
ـ آبدارچی نیس بابا، بنده خدا کارگر فنی یه
ـ هر گهی می‌خاد باشه، چه فرقی می‌کنه. آخه یکی نیس بگه می‌خای قپی بیای برو این همه اسب سر صحنه اس سوار شو، چرا جست می‌زنی رو اسب فرمانده لشگر؟ تو رو خدا می‌بینی حالا تو رو نمی‌گم خودمو می‌گم. بعد پونزه سال بازیگری تو فیلما و سریالای فخیم و تاریخی و بازی تو نقش بزرگان و سلاطین، حالا باید از کارگردان و دستیاراش و منشی صحنه سواری بدیم تا فیلمبردار و نورپرداز و عوامل صحنه و کوفت و زهرمار. حالا اینا به درک، کارگر صحنه و آبدارچی که می‌پرن پشت آدم، انگار یه چیزی یه جامون فرو می‌کنن.
ـ تو دهسال سابقه داری؟ تو که بازی تو فیلمو پارسال با فیلم رستاخیز درویش شروع کردی.
ـ من؟؟!! خانومو باش. من سر سریال سربداران و بوعلی سینا بودم.
ـ زرشک. اون موقع ننه باباتم کرّه بودن. چه برسه به یو.
ـ عجب! لابد شما اولین کارتون فیلم بن هور بوده!
ـ نه تو اسب اسپارتاکوس بودی.
اسب‌ها به اصطبل رسیدند. مهتر زین و جل و رکاب آن‌ها را باز کرد و سر آخور بستشان. بعد مقداری علوفه جلو آن‌ها ریخت و رفت.
شبدیز داد زد:
ـ اوهوی مرتیکه زبون نفهم . . . صب تا حالا ما رو مثه خر دوندین حالا این شامتونه؟ دریغ از یه مشت جو خشک.
توسن از آن طرف اصطبل یک شیشکی بست و گفت:
ـ نشخار کن. همینم از سرت زیاده.
شبدیز جواب داد:
ـ سیاهی لشگرا خفه.
دم سیاه سرش را بلند کرد و با نگاهی عاقل اندر سفیه، زیر لب یک جوری که همه بشنوند گفت:
ـ به اسب شاه گفتن یابو
یال سفید با این که از شبدیز دل خوشی نداشت، به دم سیاه گفت:
ـ راست می گه دیگه، کله ی صب آفتاب نزده برو سر صحنه تا غروب آفتاب بدو، اینم پذیرایی شون.
سمند که تا این موقع سرش تو لاک خودش بود و داشت چرت می زد بلند شد و داد زد:
ـ بابا خفه شین داریم استراحت می‌کنیم، می‌خواین زر بزنین برین بیرون.
دم سیاه از همون جا که ایستاده بود، روشو به طرف سمند کرد و گفت:
ـ ببخشید رخش خان، تاریک بود یالتونو ندیدیم.
سمند گفت:
ـ همینه دیگه، وقتی اسب گاری رو میارن تو فیلم بازی کنه بیشتر از این نمی‌شه.
ـ تو پوست هندونه تو بخور
سمند به طرف دم سیاه خیز برداشت. بقیه اسب‌ها جلویش را سد کردند و گفتند:
ـ بی خیال بابا، حالا یه چیزی گفت، شما کوتاه بیا
دم سیاه که روی دو پای عقب ایستاده بود گفت:
ـ نه ولش کنین ببینم چه غلطی می‌خاد بکنه . . .
سمند که توسط اسب‌های دیگه به عقب رانده می‌شد سرک کشید و تهدید کنان گفت:
ـ بالاخره که دستم بهت می رسه، فردا سر صحنه اگه اون چهارتا سمتو نکردم تو هرچی نه بدترت، مرد نیستم.
ـ یه کاری نکن کاری که تو فیلم امام علی کردمو باهات بکنم و جلو چشم سیصد نفر بپرم روت
ـ از کی تا حالا قاطرم بعله؟
ـ من قاطرم؟ پاشو بیا جلو نشونت بدم
بادپا که تا این موقع ساکت بود گفت:
ـ مگه عمروعاصی؟ بابا صلوات بفرستین خوبیت نداره
دم سیاه گفت: یک کلمه هم از ذوالجناح بشنو، تو برو تعزیه تو بازی کن، خودتو قاطی حرفه ایا نکن.
در همین موقع در باز شد و مهتر با یک فرقون جوِ نم زده وارد شد. همین طور که با بیل جوها را توی آخور اسب ها می‌ریخت گفت:
ـ بخورین دخترا، بخورین پسرا، بخورین بچه های خوب، چه خبرتونه همه تون دارین شیهه می کشین؟ بخورین که از من دارین. بخورین که امسال سال اسبه و تا می تونین بتازین.
بعد برس را برداشت و شروع کرد به قشو کردن اسب ها

محمدرضا عالی پیام (هالو)

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s