اسبیه

 


00 (2)
امسال که خوش به حال اسبه
گفتم: ننه سال، مال اسبه
اما ننه بی‌خیال اسبه
گف حالا که قیل و قال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

زیر فنر فشار مالی
اون معده‌یی رو که مونده خالی
پر کن، نه به نون خایه مالی
با کاه و جویی که مال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

هر چند که صاحب کلیده
توی سبدش پر از وعیده
گفتم حسن از شما بعیده
این دولت اعتدال اسبه ؟
چار نعل بدو که سال اسبه

گفتن بدونین که حصر و تعزیر
زندان و اوین و قفل و زنجیر
حله همه با امید و تدبیر
اما همه شون خیال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

از صد نود و هشتا فقیره
عشق است دو در صدی که سیره
بی مایه عزیز من فطیره
تا بوده همین روال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

هی آب نکوب توی هاون
گندم که نبود، نون ارزن
نونت رو بزن به شیشه روغن
این دولت لایزال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

اسبایی که ژست خشم دارن
اسبایی که شاخ یشم دارن
اسبایی که ریش و پشم دارن
انگار که فستیوال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

گفتش پول نفتمون تو جیبه
تو جیب اون اسبی که نجیبه
گفتم اخوی کجاش عجیبه
چون همّه‌ی نفتا مال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

این قیمتا که فیوز پرونده
تا دسته بگم کجا تپونده؟
ارزش به ریالمون نمونده
این سنده همون ریال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

دنبال یه لقمه نون خالی
ملت همه شون به پاچه مالی
بپا بغل آق پسر نمالی
این جامعه ایده آل اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

عشقه سبد سفارشی رو
نشمر پسر آب نبات کشی رو
دندونای اسب پیش کشی رو
این هدیه‌ی ذوالجلال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

گفتن که بنا به امر خواجو
جرمه قلم و کلام هالو
چون گفته به اسب شاه، یابو
گفتم خرم ارژینال اسبه
چار نعل بدو که سال اسبه

محمد رضا عالی پیام (هالو)
www.haalou.com

کلیپ149 اقاضات آقای هالو – دعای تحویل سال

شعر قدیمی است ولی
حکایت همچنان باقی
———————————-

هر چه خواندیم اول هر سال
حول احوالنا به احسن حال
حالمان به نشد که هر ساله
گاومان زاده است گوساله
تا به امید توست می‌دانیم
که به این حال و روز می‌مانیم
چون چنین است ای خدای ودود
از تو خواهیم با تمام وجود
حال ما را به خویش وابگذار
خود بدانیم و حال زار و نزار
سر به راهیم یا اگر اوباش
کار با کارمان نداشته باش
گیوه را ورکشیم و دل بدهیم
دست در دست یکدگر بنهیم
لای چرخ زمانه چوب کنیم
خودمان حال خویش خوب کنیم
(هالو)

لینک دنلود :
http://www.4shared.com/video/BAQo042hce/_149-___.html

اسب ها ایستاده جو میخورند

اسبیه

(چاپ شده در @ماهنامه طنز و کارتون خطخطی@ )

البته به خاطر حفظ مصلحت نظام خطخطی کمی تا قسمتی از متن ناچار به سانسور شده که متن کامل ایناهاش:

اسب ها ایستاده جو می خورند

نیم ساعتی می‌شد که فیلمبرداری تمام شده بود. مهتر، سپید یال را که خیس عرق بود به همراه شبدیز به سمت اصطبل می‌برد.
امروز روز پر کاری بود. هر پلان اقلن پانزده شانزده بار برداشت شده بود. البته فرقی نمی‌کرد تقصیر چه کسی بود. بازیگر درست سر جایش اسب را نگه نداشته بود یا صدابردار مشکل صدای اضافه داشت یا فیلمبردار از حرکت اسب‌ها عقب مانده بود. به هر جهت علت فیلمبرداری مجدد هرچه بود، این اسب‌ها بودند که باید یک بار دیگر مسیر را می‌دویدند. تازه همه چیز هم که درست سر جای خودش انجام می‌شد، کارگردان داد می‌زد:
ـ کات. عالی بود، عالی، یه بار دیگه می‌گیریم.
مهتر فاصله نیم ساعته بین لوکیشن تا اصطبل را آهسته قدم برمی‌داشت تا عرق اسب‌ها خشک شود. شبدیز قدری که نفس تازه کرد به سپید یال گفت:
ـ ولی خودمونیم، پسره بدبختو بدجوری زدیش زمینا!
ـ آخه خجالت نمی‌کشه. نمی‌گه اسب بدبخت ده دقیقه به تاخت دویده، خسته اس، تا برداشت بعدی باید یه خورده استراحت کنه، تا بازیگر می‌پره پایین، جفت می‌زنه رو اسب و د بدو.
ـ خب بابا مگه متوجه نبودی می‌خاس جلو دوس دخترش افه بیاد که تو هم ضد حال بهش زدی.
ـ عه! اون دختر دماغ سر بالائه دوست دخترشه؟ آبدارچی و این غلطا‍!
ـ آبدارچی نیس بابا، بنده خدا کارگر فنی یه
ـ هر گهی می‌خاد باشه، چه فرقی می‌کنه. آخه یکی نیس بگه می‌خای قپی بیای برو این همه اسب سر صحنه اس سوار شو، چرا جست می‌زنی رو اسب فرمانده لشگر؟ تو رو خدا می‌بینی حالا تو رو نمی‌گم خودمو می‌گم. بعد پونزه سال بازیگری تو فیلما و سریالای فخیم و تاریخی و بازی تو نقش بزرگان و سلاطین، حالا باید از کارگردان و دستیاراش و منشی صحنه سواری بدیم تا فیلمبردار و نورپرداز و عوامل صحنه و کوفت و زهرمار. حالا اینا به درک، کارگر صحنه و آبدارچی که می‌پرن پشت آدم، انگار یه چیزی یه جامون فرو می‌کنن.
ـ تو دهسال سابقه داری؟ تو که بازی تو فیلمو پارسال با فیلم رستاخیز درویش شروع کردی.
ـ من؟؟!! خانومو باش. من سر سریال سربداران و بوعلی سینا بودم.
ـ زرشک. اون موقع ننه باباتم کرّه بودن. چه برسه به یو.
ـ عجب! لابد شما اولین کارتون فیلم بن هور بوده!
ـ نه تو اسب اسپارتاکوس بودی.
اسب‌ها به اصطبل رسیدند. مهتر زین و جل و رکاب آن‌ها را باز کرد و سر آخور بستشان. بعد مقداری علوفه جلو آن‌ها ریخت و رفت.
شبدیز داد زد:
ـ اوهوی مرتیکه زبون نفهم . . . صب تا حالا ما رو مثه خر دوندین حالا این شامتونه؟ دریغ از یه مشت جو خشک.
توسن از آن طرف اصطبل یک شیشکی بست و گفت:
ـ نشخار کن. همینم از سرت زیاده.
شبدیز جواب داد:
ـ سیاهی لشگرا خفه.
دم سیاه سرش را بلند کرد و با نگاهی عاقل اندر سفیه، زیر لب یک جوری که همه بشنوند گفت:
ـ به اسب شاه گفتن یابو
یال سفید با این که از شبدیز دل خوشی نداشت، به دم سیاه گفت:
ـ راست می گه دیگه، کله ی صب آفتاب نزده برو سر صحنه تا غروب آفتاب بدو، اینم پذیرایی شون.
سمند که تا این موقع سرش تو لاک خودش بود و داشت چرت می زد بلند شد و داد زد:
ـ بابا خفه شین داریم استراحت می‌کنیم، می‌خواین زر بزنین برین بیرون.
دم سیاه از همون جا که ایستاده بود، روشو به طرف سمند کرد و گفت:
ـ ببخشید رخش خان، تاریک بود یالتونو ندیدیم.
سمند گفت:
ـ همینه دیگه، وقتی اسب گاری رو میارن تو فیلم بازی کنه بیشتر از این نمی‌شه.
ـ تو پوست هندونه تو بخور
سمند به طرف دم سیاه خیز برداشت. بقیه اسب‌ها جلویش را سد کردند و گفتند:
ـ بی خیال بابا، حالا یه چیزی گفت، شما کوتاه بیا
دم سیاه که روی دو پای عقب ایستاده بود گفت:
ـ نه ولش کنین ببینم چه غلطی می‌خاد بکنه . . .
سمند که توسط اسب‌های دیگه به عقب رانده می‌شد سرک کشید و تهدید کنان گفت:
ـ بالاخره که دستم بهت می رسه، فردا سر صحنه اگه اون چهارتا سمتو نکردم تو هرچی نه بدترت، مرد نیستم.
ـ یه کاری نکن کاری که تو فیلم امام علی کردمو باهات بکنم و جلو چشم سیصد نفر بپرم روت
ـ از کی تا حالا قاطرم بعله؟
ـ من قاطرم؟ پاشو بیا جلو نشونت بدم
بادپا که تا این موقع ساکت بود گفت:
ـ مگه عمروعاصی؟ بابا صلوات بفرستین خوبیت نداره
دم سیاه گفت: یک کلمه هم از ذوالجناح بشنو، تو برو تعزیه تو بازی کن، خودتو قاطی حرفه ایا نکن.
در همین موقع در باز شد و مهتر با یک فرقون جوِ نم زده وارد شد. همین طور که با بیل جوها را توی آخور اسب ها می‌ریخت گفت:
ـ بخورین دخترا، بخورین پسرا، بخورین بچه های خوب، چه خبرتونه همه تون دارین شیهه می کشین؟ بخورین که از من دارین. بخورین که امسال سال اسبه و تا می تونین بتازین.
بعد برس را برداشت و شروع کرد به قشو کردن اسب ها

محمدرضا عالی پیام (هالو)

 

چهارشنبه سوری

زخم زبان تیز تبر بر درخت پیر
آتش زبان سرخ درخت است ناگزیر
من با پریدن ازدل آتش به سوی سرخ
رفتم ک روح زرد ملامت شود اسیر
آتش تمام سرخی خود را به ما ببخش
آتش تمام زردی ما را ز ما بگیر
سورت به چشم اهل نظر گرم و با شکوه
در چشم تنگ و تیره نابخردان حقیر
» هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
ای یادگار پاک نیاکان من نمیر

(زری سلطانی فر)