دیشب در منزل استاد حسامی محولاتی

آن کس که دلش یک دله با فتنه گران است امروزه رها از غل و زنجیر گران است آن گل که نهادند بر او تهمت خاشاک دیدی که چگونه همه جا عطر فشان است ضرب المثل است این: گذرد فصل زمستان شرمنده ذغالی که سیاهی ش عیان است خورشید پس پرده ی خفاش نگنجد تا چند مگر ماه پس ابر نهان است؟ هر شاعر آزاده که در بند کشیدند شعرش شود اسطوره و این جبر زمان است "مسعود" که یک عمر به زندان جفا بود بنگر که کلامش همه جا ورد زبان است کو آن که به هم دوخت لب "فرخی" از یزد از قاتل یزدی به کجا نام و نشان است؟ "عشقی" که تمام هنرش عشق وطن بود کشتند، ولی شعر ترش نقل دهان است اندیشه نه در حبس بماند نه بمیرد ای کله بیندیش اگر عقل در آن است زندان و شکنجه گر و زنجیر نماند آن چیز که ماند سخن و شعر و بیان است "امید" چنان باد بکوب ای همه طوفان بر خانه ی جهلی که اساسش خفقان است هالو ز چه توضیح دهی، واضح محض است چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است (هالو)

آن کس که دلش یک دله با فتنه گران است
امروزه رها از غل و زنجیر گران است
آن گل که نهادند بر او تهمت خاشاک
دیدی که چگونه همه جا عطر فشان است
ضرب المثل است این: گذرد فصل زمستان
شرمنده ذغالی که سیاهی ش عیان است
خورشید پس پرده ی خفاش نگنجد
تا چند مگر ماه پس ابر نهان است؟
هر شاعر آزاده که در بند کشیدند
شعرش شود اسطوره و این جبر زمان است
«مسعود» که یک عمر به زندان جفا بود
بنگر که کلامش همه جا ورد زبان است
کو آن که به هم دوخت لب «فرخی» از یزد
از قاتل یزدی به کجا نام و نشان است؟
«عشقی» که تمام هنرش عشق وطن بود
کشتند، ولی شعر ترش نقل دهان است
اندیشه نه در حبس بماند نه بمیرد
ای کله بیندیش اگر عقل در آن است
زندان و شکنجه گر و زنجیر نماند
آن چیز که ماند سخن و شعر و بیان است
«امید» چنان باد بکوب ای همه طوفان
بر خانه ی جهلی که اساسش خفقان است
هالو ز چه توضیح دهی، واضح محض است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
(هالو)

بچه های خیابان

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که در تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آن قدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست …
پروین به کجروان سخن راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
=========پروبن اعتصامی======

 بچه های خیابان - بدون سانسور روزی گذشت سانتافه ای از چهارراه از اگزوزش صدای مهیبی به پای خاست پرسید بچه فال فروش از رفیق خود این لکسوز است؟ نه، به گمانم که زانتیاست آهی کشید دخترک گلفروش و گفت: این که گذشت ذره ای از پول نفت ماست این اشک دیده‌ی پدر و مادر من است این خون جاری از رگ و از ریشه‌ی شماست این گفت و خواست تا برود، فالگیر گفت: نه، این شعارها همه اش باد در هواست این پولدارها که نباشند، خود بگو در این چهارراه چه کس مشتری ماست؟ از تو خودت بگو چه کسی گل خریده است آن کس که پولدار خفن هست یا گداست یا فال من وسیله‌ی تفریح کیست؟ هان؟ آن کس که پشت شیشه‌ی بنز گرانبهاست جایی که پول خمس و زکات: آستین شیخ نذر و نذور مردم ما گنبد طلاست؛ جایی که اختلاس و چپاول طبیعی است؛ سرمایه های ملت ما دست دزدهاست؛ ما کودکان کوچه خیابان و چارراه روزی مان نه دست خدا، دست اغنیاست هالو، گلوی خویش چرا پاره می کنی؟ چپ کرده ای بده قلمت را به دست راست
بچه های خیابان – بدون سانسور
روزی گذشت سانتافه ای از چهارراه
از اگزوزش صدای مهیبی به پای خاست
پرسید بچه فال فروش از رفیق خود
این لکسوز است؟ نه، به گمانم که زانتیاست
آهی کشید دخترک گلفروش و گفت:
این که گذشت ذره ای از پول نفت ماست
این اشک دیده‌ی پدر و مادر من است
این خون جاری از رگ و از ریشه‌ی شماست
این گفت و خواست تا برود، فالگیر گفت:
نه، این شعارها همه اش باد در هواست
این پولدارها که نباشند، خود بگو
در این چهارراه چه کس مشتری ماست؟
از تو خودت بگو چه کسی گل خریده است
آن کس که پولدار خفن هست یا گداست
یا فال من وسیله‌ی تفریح کیست؟ هان؟
آن کس که پشت شیشه‌ی بنز گرانبهاست
جایی که پول خمس و زکات: آستین شیخ
نذر و نذور مردم ما گنبد طلاست؛
جایی که اختلاس و چپاول طبیعی است؛
سرمایه های ملت ما دست دزدهاست؛
ما کودکان کوچه خیابان و چارراه
روزی مان نه دست خدا، دست اغنیاست
هالو، گلوی خویش چرا پاره می کنی؟
چپ کرده ای بده قلمت را به دست راست

من شما را دوست دارم

من دختران ناقلا را دوست دارم
رند بلوند موطلا را دوست دارم
بین سفید و سرخ و سبزه هر کدامش
شد زودتر مایل به ما را دوست دارم
فرقی ندارد باربی یا مثل بشکه
کوتاه یا بالا بلا را دوست دارم
کافی ست سنش بین هجده باشد و بیست
چه باوفا چه بی وفا را دوست دارم
گاهی زری گاهی کتی گاهی سهیلا
گاهی هدا گاهی هما را دوست دارم
صبح آناهیتا ظهر لیلی عصر آذر
شب دختر مش مرتضا را دوست دارم
تا قبر آ آ آ، هم آبجی حاج یدالله
هم خاله‌ی میرزا رضا را دوست دارم
ای خانمی که آن ته مجلس نشستی
بیش از همه این ها شما را دوست دارم
هر کس که فوری بعله گوید، دست بالا
من آیه ی « قالوا بلی» را دوست دارم
بعد از بله، با زیرکی از زیر چادر
چشمک زند، گوید بیا را دوست دارم
کله پزی پرسید: صورت یا بناگوش؟
گفتم: نمی‌دانی کجا را دوست دارم؟
از کله بگذر، پاچه را عشق است ای دوست
یک جفت پای خوش نما را دوست دارم
بیزارم از عشق مَجاز فیس بوکی
سینه به سینه، پا به پا را دوست دارم
وقت دعا زیر بغل ها شد نمایان
بی خود نمی‌گویم دعا را دوست دارم
آن وعده ی مستانه و بوس پس از آن
حافظ یک و دو، من سه تا را دوست دارم
گفتند: هالو این دل تو . . . گفتم: آری
از بچگی کاروانسرا را دوست دارم
گفتند: «را» ساقط شد از مصراع بالا
گفتم: ولش کن، سقط «را» را دوست دارم

این ها همه گفتم که تا این را بگویم
مقصود از این شعر «شما را دوست دارم»
این که از این ها که شنیدی، بیشتر تر
می‌دانی آیا من چها را دوست دارم؟
افتادن گردنکشان زورسالار
با کله در چاه خلا را دوست دارم
آن کس که بر خورشید می‌ساید دماغش
مقهور، زیر دست و پا را دوست دارم

پیره زنی شعر مرا می‌خواند و می‌گفت:
هالوی بی شرم و حیا را دوست دارم

دنلود کلیپ161 افاضات هالو – شمارا دوست دارم