چشم پزشک

رفته بودم به نزد چشم پزشك

چون هميشه خراب مي بينم

گفتم اين چشم ها معالجه كن

ظلمات ، آفتاب مي بينم

منقلب گشته حالت چشمم

همه جا انقلاب مي بينم

ملتهب گشته مردمك زان رو

همه در التهاب مي بينم

نان خالي سفره ي خود را

مرغ و جوجه كباب مي بينم

توي جيبم كه اكثرا خالي است

شپشك با سه قاب مي بينم

ياوگويان بي سر و پا را

همه عالي جناب مي بينم

دزدهاي ميان گردنه را

حضرت مستطاب مي بينم

حرف مفت جفنگ بي سر و ته

مثل حرف حساب مي بينم

اين همه دود و دم كه در شهر است

بوي عطر و گلاب مي بينم

آب جوهاي شهر تهران را

چون طلاي مذاب مي بينم

واژه هاي رفاه و آزادي

را فقط در كتاب مي بينم

يا تصوير شهر فاضله را

عكس در توي قاب مي بينم

نظم اين عالم منظم را

بي حساب و كتاب مي بينم

مشكلات اساسي مردم

همه را بي جواب مي بينم

چاره ساز تمام مشكل ها

يك زورو با نقاب مي بينم

هر زمان وعده ي خوشي آيد

پر ز لفت و لعاب مي بينم

ليك گاه عذاب و گاه عقاب

اضطراب و شتاب مي بينم

شب به شب نقشه مي كشم با خود

روز نقش بر آب مي بينم

هر زمان فال گيرم از حافظ

خويش را كامياب مي بينم

ليك آن كام چون كف صابون

پر هوا و حباب مي بينم

من بهشت ريایي زاهد

دوزخي پر عذاب مي بينم

آن چه او نهي مي كند بر عكس

مستحب و ثواب مي بينم

آب گيلاس و آلبالو را

مي ناب و شراب مي بينم

هر شب جمعه دلبري طناز

تك و تنها به خواب مي بينم

مرغ پر كنده را به قصابي

دختر بي حجاب مي بينم

چون به من خانمي سلام كند

علتش فتح باب مي بينم

من چپولم خدا شفايم ده

راست را پيچ و تاپ مي بينم

بس كن اين شعر بي مزه هالو

سر تو زير آب مي بينم