یواشکی

آورده اند شیخ ده ما یواشکی/ میلش کشیده بر خر و خرما یواشکی
افطارِ آشکار به نان و پنیر و دوغ / شامش کباب با قزل آلا یواشکی
پول زکات و خمس و وجوهات اهل ده / کرده نهان میان متکا یواشکی
گفتم چرا میان متکا جناب شیخ ؟ / گفت از برای روز مبادا یواشکی

از بس که خورده مال یتیم و صغیر را / طولش شده برابر پهنا یواشکی (نه این که دیگه یواشکی نیست)
آن باده ها که بود به سرداب کدخدا / گویند خورده حضرت آقا یواشکی
وعظ و نماز در ده پایین، جمعه ها / شش روز حال در ده بالا یواشکی
در خانه ی فلان زن بیوه کنار رود / تسبیح شیخ مانده شبی جا ، یواشکی
از بس که کرده صیغه زنان بدون شوی / نصف دهات را شده بابا یواشکی
سالی چهار مرتبه لندن سفر کند / بی پاس و مهر و دستک و ویزا ، یواشکی
با کدخدای کرده تبانی و شیره ها / مالیده اند فرق رعایا یواشکی
هر آن چه باغ و مزرعه بی وارث و سند / خوردند جمله یا علنی یا یواشکی
حکمی که آن یکی بدهد از سر شکم / خودکار این یکی کند امضا یواشکی
قبلن حساب کار دودوتا چهار بود / حالا چهارتا شده چل تا یواشکی
گویند بینشان شکرآب است مدتی / گویا کشیده کار به دعوا یواشکی
این از برای آن زند و آن برای این / هی می زنند سایه ی هم را یواشکی
حالا تقی به جای نقی هست کدخدا / چون جابجا شده همه آرا یواشکی
هالو هوا پس است، برو کشک خود بساب / زیپ دهان ببند و بزن جا یواشکی

دیداری تازه با تاریخ


دیشب کتاب «دیداری تازه با تاریخ» نوشته محمد حسنین هیکل – روزنامه نگار بنام مصری – با ترجمه حسن فرامرزی را می خواندم. بخش چهارم این کتاب – که توسط سازمان انتشارات هفته در سال 1369 به چاپ رسیده است – مربوط به ملاقات ها

ی هیکل با شاه ایران است. در صفحه 150 و 151 از میان صحبت‌های چند ساعته آنان، مطلبی به نظرم جالب رسید که گفتم آن را برای شما عینن نقل کنم:
امپراتور (هیکل همه جا شاه را امپراتور خطاب می کند) تا این جا در نهایت صبر و حوصله گوش می‌داد و تقریبن بی حرکت نشسته بود و تنها یک بار عینک خود را روی چشمش تثبیت کرد. وقتی از نخستین پرسش خود که انصافن و با اجازه خود او در کمال صراحت بیان شد فارغ آمدم، رشته سخن را به دست گرفت و گفت:
«به همه پرسش های شما پاسخ خواهم داد. اما قبل از آن یک سوال از شما دارم که ممکن است برایتان یک فرع باشد ولی برای خودم مهم است. شما در سوالتان دوبار از خلیج نام بردید اما در هر دوبار آن را بدون صفت ذکر کردید و فقط گفتید خلیج. آیا این خلیج صفت ندارد؟ بگذارید از شما بپرسم صفت این خلیج که در مدرسه آموختید چه بوده است؟»
به خنده گفتم: منظور شما را فهمیدم… در مدرسه و از سال های دور آموختیم که صفتی دارد … آموختیم که خلیج فارس است.
امپراتور گفت: نه فقط از سال های دور … شما حتا تا همین چند سال پیش هم آن را خلیج فارس می نامیدید … من شخصن از رادیو شنیدم که عبدالناصر در نطقی که درباره جنبش قومی عرب ایراد کرد، چند بار به تکرار این عبارت دست زد که «من المحیط الاطلسی الی الخلیج الفارسی (از اقیانوس اطلس تا خلیج فارس- مترجم) پس چرا و ناگهان از چند سال پیش تصمیم گرفتید طبیعت و تاریخ را عوض کنید و صفت خلیج فارس را از یاد ببرید و آن را خلیج عربی بنامید؟
امپراتور در این سخنان خود جدی و قاطع بود… به او گفتم: شاید به این علت بوده است که ما دریافتیم نام خلیج فارس، منسوب به کشور پارس بوده است. سپس متوجه شدیم که شما پارس قدیم را به ایران جدید تبدیل کردید و شما به این ترتیب خلیج را تنها گذاردید. چرا که کشوری که نام خود را بر آن نهاده بود آن را تغییر داد … و ما پی بردیم که خلیج تنها و بی کس شده است. به همین جهت صفت خود را بر آن نهادیم که تغییر ناپذیر است و بر این اساس خلیج عربی نامیده شد.
امپراتور سری تکان داد و گفت: خیر، من جدی صحبت می کنم … می خواهم بدانم شما چرا طبیعت و جغرافیا را عوض کردید؟ از وقتی دنیا این خلیج را کشف کرد و شناخت، فارسی بوده است. ..
گفتم: شاید نقطه نظر دیگری در این خصوص داشته باشم نمی دانم شما را راضی می کند یا این که آن را رد می کنید… ما متوجه شدیم که هفت کشور عربی یعنی عراق، عربستان، کویت، بحرین، امارات ، عمان و قطر بر سواحل آن قرار دارند و تنها یک کشور غیر عرب یعنی ایران در این وسط به چشم می خورد که این یعنی نسبت هفت کشور عرب به یک کشور غیر عرب، آیا این تفسیر قابل قبول است؟
امپراتور گفت:: آیا مظاهر تاریخ و جغرافیا با این حرف و شیوه ها تغییر می کند؟ آیا پاکستان مثلن می تواند خواستار شود که نام اقیانوس هند تغییر کند یا بخواهد که صفت پاکستان هم اضافه شود؟ نکته ای که روی آن تاکید دارم این است که تنها به تاریخ مربوط نمی شود در واقع مشکل اصلی، مشکل روانی است … شما یا بهتر بگویم بعضی از شما ناگهان تصمیم می گیرید که نام ما را از روی پرچم جغرافیایی که در سرتاسر زمان بدان اشتهار داشته است بردارید … آیا این حق ما نیست که مسئله را مورد سوال قرار دهیم …
نویسنده در صفحه 152 از این برخورد شاه چنین نتیجه گیری می کند:
. . . این نوع روحیه ناشی از یک نوع تربیتی است که پدرش او را بر اساس آن بار آورده و نیز حاکمیت شخصیت پدر بر پسر در طول زندگی اش بوده است ….

پاسارگاد در ارومیه

سال ها سال در ارومیه
در جوانی خود شنا کردیم
در پاسارگاد نیز در هر عید
راه رفتیم و حال ها کردیم

حال از برکت سر دولت
باید این کار جابجا بکنیم
در ارومیه مان قدم بزنیم
در پاسارگاد هم شنا بکنیم

میان هفته (عکس)

این حاج آقا نمایندهه هست که همه کاریکاتورشو می کشن، منم اومدم بکشم نمی دونم چرا این جوری دراومد… حالا جامهرشو کجا بذارم؟

پیشاپیش از گذاشتن این نگاره پوزش میخام. نمی دونم چرا منو یاد روابط سیاسی ایران و امریکا و روسیه انداخت. ببخشید . . .

اتل متل

«اتل و متل هردمبیل / کابل خوبه یا برزیل؟
البته برزیل برزیل
شیردونو با سیرابی / بخور و برو زیر آبی
عرق سگی با یخ خوبه / ملّق توی استخ خوبه
یه انگشت / دو انگشت / سه انگشت / چار انگشت
بیشترشم حلاله / آخ که چقد باحاله

وکیل باشی / وزیر باشی
معاون سفیر باشی
چشماتو درویش بکن / دو دستتو پیش بکن
هرچی رسید فشار بده / هولو بگیر خیار بده
بعدش بگو ماشالا / چش نخوری ایشالا
گاو گوساله یا فینگیلی / سه چارتا بچه برزیلی
ویزای بی پاس بگیر
کاسه تو ببر ماست بگیر

اتل متل توتوله / یه آدم کوتوله
می گه به من رای بده / هر چی بگی قبوله
دموکراسی کیلو چند / همش ادا اصوله
جواب هر سوآلی / فشفشه اس و گلوله
اتل متل توتوله / کی بود می گف کوتوله؟
کوتوله های فکری / عجب ایده ی بکری
بالا رفتیم ماس بود / پایین اومدیم دوغ بود / هرچی می گف دروغ بود
آدرسو سر راس بگیر
کاسه تو ببر ماس بگیر

اتل متل آلوچه / احمد کجاس تو کوچه / چی چی می چینه؟ تربچه
تربچه های چینی / همراه سیب زمینی
همه رو چیده تو سینی / ایشالا خیر نبینی
آقا اومده / چی چی آورده؟
ساندیس و کیک / بخور و بدو
کجا میری؟ / تظاهرات / تو هم میای؟
بله که میام / چرا که نیام
اونقده برو تظاهرات / تا جونت از اونت در آد
کنگر و ریواس بگیر
کاسه تو ببر ماس بگیر

اتل و متل پت پتی / حسنی میای رای بدی؟
چی چی میدن؟ / چلو کباب
به صدای چی؟ / هاپ و هاپ و هاپ
آره که میام / چرا که نیام
ما بردیم و ما بردیم / چلوکبابو ما خوردیم
کاشکی منم رفته بودم / شناسنامه برده بودم / یه قاب پلو خورده بودم
آلبالو گیلاس بگیر
کاسه تو ببر ماس بگیر

اتل و متل قلمبه / شیشک خوبه یا دمبه؟
عبدلی پول نفتو / هپل و هپو قلمبه
همه رو درسته خورده / با ضرب و زور سمبه
اون چیه اون زیر داره / یواشکی می جنبه؟
خاک تو سرت به تو چه؟ / یا موشکه یا بمبه
انرژی هسته ای داریم / تریاک بسته ای داریم
هر چی دلت خاس بگیر
کاسه تو ببر ماس بگیر

اتل و متل چلپاسه / شیشک خوبه یا راسّه
هر کی اومد رییس شد / می گف که آس و پاسه
بعدش دیدیم نه بابا / تو کار اختلاسه
دیم دی ری ریم دیرام رام / عاشق اسکناسه
تق تتتق تتق تق / توی کانادا پلاسه
گفتم از این پول مولا / چیزیش یه ما میماسه؟
گفتش اینم سهم تو / شستو گذاش تو کاسه
گفتش اگه راس می گی
کاسه تو ببر ماس بگیر

اتل و متل شلیته / ترشی خوبه یا لیته؟
پَ چی شد انتخابات؟ / گف شده فرمالیته
گفتم که رای من کو؟ / گف اوناهاش تو پیته
قضیه اون دلارا؟ / حرفشو نزن که خیطه
هالو چقد تو خنگی / حرف حساب حالیته؟
این بامبولا نمیشه / واسه ی فاطی شلیته
گردنتو راس بگیر
کاسه تو ببر ماس بگیر»

دزد بازار

رهزنان آهنگ را دزدیده اند

تارهای چنگ را دزدیده اند

بانگ ناقوسی نمی آید به گوش
از کلیسا زنگ را دزدیده اند
در بیابانی که نامش زندگی ست
سگ رها و سنگ را دزدیده اند (١)

قهر می کارند در دل های ما

مهر تنگاتنگ را دزدیده اند

بهر محو عشق از فرهنگ ها

عشق نه ، فرهنگ را دزدیده اند

دوری خود تا ز حق پنهان کنند

واژه ی فرسنگ را دزدیده اند

بهر کتمان شکاف خویش و خلق

دره ی سالنگ را دزدیده اند (٢)

زنده ها جای شهیدان وطن

افتخار جنگ را دزدیده اند

نقش مانی را به نام خود زدند

موبدان ارژنگ را دزدیده اند

ننگ روی ننگ مانده تا ابد (٣)

چون که سطل رنگ را دزدیده اند

آب در هاون چه می کوبی عزیز

دسته ی هاونگ را دزدیده اند

ـــــــــــــ*ـــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــــ*ـــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــ

١ – این چه حرامزاده مردمانند. سنگ را بسته و سگ را گشاده اند. گلستان سعدی – باب چهارم

٢ – دره ای مشهور و عمیق در سلسله جبال هندو کش

٣ – ننگ با رنگ پاک نمی شود. (از شعارهای دوران انقلاب)